محمد بن على ظهيرى سمرقندى
151
سندباد نامه ( فارسى )
قرص نپختهاى و كليچه نياوردهاى ؟ كنيزك گفت : تا امروز ما را بدان احتياجى بود « 1 » ، اكنون آن « 2 » احتياج برخاست و آن ضرورت نماند . بازرگان از موجب علّت و سبب حاجت سؤال كرد . كنيزك گفت : ما را برآن كار تا اكنون ، بواعث و دواعى مىبود و امروز آن بواعث منتفى « 3 » و آن دواعى زايل گشت . بازرگان از كيفيّت علّت و كمّيت حاجت پرسيد . گفت : خواجهء مرا بر پاى « 4 » ، علّت سرطان بود و او « 5 » را ورمى قوى و آماسى عظيم پديد آمده بود ، اطبّا فرمودند كه از آرد ميده و انگبين هر روز عجينى ساز « 6 » و بر « 7 » وى تكميد مىكن تا مادّتها « 8 » را نضج مىدهد و به تدريج تحليل مىكند . مدّت دو ماه بر آن « 9 » ، اين طللى مىنهادم « 10 » و چون برگرفتى ، قدرى آرد و روغن با آن يار كردمى و كليچه پختمى « 11 » و بفروختمى . اكنون آن آماس فرو نشست و مادّتها پالود و نيز بدان حاجتى نماند . بازرگان چون اين كلمات بشنيد ، صفراش بشوريد و گفت : لعنت بر تو باد و بر آن خواجهات و نفرين بر من باد و بر اين سؤال نابرجاى « 12 » و راست گفتهاند كه « 13 » : « طلب الغاية شوم » 1 . كاشكى هرگز ترا نديدمى و از تو كليچه نخريدمى و از غايت كراهت و نفرت ، خواست كه جملهء آلات شكمش با احشا و امعا از منفذ بالا به طريق قى و استفراغ برآيد . قى « 14 » و اسهال بر وى افتاد و مخارج اسفل و اعلاش بگشاد و مدّتها در رنج آن علّت و محنت آن بليّت بماند و هرچند مىكوشيد تا صورت آن حادثه بر خاطرش پوشيده گردد ، ممكن نبود و هر ساعت مىگفت « 15 » : شعر اللّه يعلم انّى لست اذكره * و كيف اذكره اذ « 16 » لست انساه 2 بيت نيارم از تو ياد ايرا كه گشتهست * مرا بر دل ، فراموشى فراموش
--> ( 1 ) . آتش : مىبود ( 2 ) . ازمير : « آن » ندارد ( 3 ) . آتش : منفى ( 4 ) . ازمير : « برپاى » ندارد ( 5 ) . آتش : آن ( 6 ) . ازمير : مىسازد ( 7 ) . ازمير : در ( 8 ) . آتش : مادّها ( 9 ) . آتش : « برآن » ندارد ( تاشكند مطابق متن ) ( 10 ) . آتش : « و آن ضماد مىكردم » اضافه دارد ( 11 ) . ازمير : ساختمى ( 12 ) . آتش : نابرجايگاه ( 13 ) . آتش : « كه » ندارد ( 14 ) . ازمير « قى » ندارد ( 15 ) . آتش : با خود مىگفت ( 16 ) . ازمير : من